درون قلبم را بنگر تا معنی سوختن را بفهمی
خواستم سفر كنم پايم لرزيد و سست شد خواستم پرواز كنم بال و پرم چيده شد جا ماندم خواستم بخندم و شاد باشم اما بغضم تركيد خواستم ببينم چشمانم را بسته ديدم خواستم حرف بزنم زبانم بند امد خواستم فراموش كنم اما خودم از يادها رفتم خواستم اشك بريزم اما چشمانم خشك گشت خواستم فرياد بزنم اما گوش ها كر شدند خواستم زندگي بكنم مرگ را زيبا تر ديدم خواستم بميرم اما لياقتش را نداشتم ديگر هيچ چيز نخواهم جز قفسي تنگ و تاريك خــــــــــــــــدایا حرف دلم سنگین و دلم کم طاقت شکستنم را میبینی و سکوت اختیار کردی فریاد بی صدایم را بغض گلویم را و بازهم سکوت چه رازیست در این سکوت بی پایان خــــــــــــــــــــــــــــــــدایا خسته و شکسته شدم اسمانت راجستم شاید برایم پناهی باشد اما اسمانت هم برایم غرشی کرد و گریست و باز در پی جایی امن جدا از ادمیان بودم ... به دریا رسیدم خواستم به پاکیت قسم خواستم به بودنت قدم بگذارم اما با خروشی به ساحل پرتاب شدم دلــــــــــــــــــم اره خدایا دلم شد پناهم در بی پناهی جایی که تو بودی من غافل خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا چگونه باید با تو بودن را خواست چگونه فریاد کنم عمر را نمیخواهم این زندگی این خاک این اسمان و دریا را نمیخواهم همگی مرا پس زدندو خندیدند به پاهای خسته ام به اسمان چشم هایم به قلب دریایی ام و فقط خود رادیدند و بس خــــــــــــــــــــــــدایا من فقط تورا میخواهم 
| Design By : Pichak |


